جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٦ - غزل ٣١٩ درآ كه در دل خسته توان در آيد باز
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش |
اى دُرْجِ محبّت! به همان مهر و نشان باش[١] |
|
خلاصه آنكه: روح و روانم تويى و:
|
بيا كه فرْقَت تو، چشم من چنان بربست |
كه فتحِ باب وصالت، مگر گشايد باز |
|
اى دوست! بيا، كه ديدهام از بسيار گريستن در فراقت، (چون يعقوب ٧) نابينا گشته و تنها وصال توست كه باز بينايى به آن خواهد داد؛ كه: «وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ، فَهُوَ كَظِيمٌ»[٢]: (و ديدگان يعقوب ٧ از [گريه] حزن و اندوه نابينا گرديد، و او خشم خود را فرو برده بود.) «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا، فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي، يَأْتِ بَصِيراً»[٣]: (اين جامهام را ببريد و بر صورت پدرم بيافكنيد، تا بينا گردد.) در نتيجه: «أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ، فَارْتَدَّ بَصِيراً ...»[٤]: (... [مژده رسان] آن را بر روى يعقوب ٧ افكند و وى بينا گرديد.- به گفته خواجه در جايى:
|
زبانِ خامه ندارد سَرِ بيان فراق |
وگرنه شرح دهم، با تو داستان فراق |
|
|
چگونه باز كنم، بال در هواى وصال |
كه ريخت مرغ دلم، پَرْ در آشيان فراق[٥] |
|
و در جايى در مقام تقاضاى وصال مى گويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد! |
به كامِ غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دل صيد |
خيال آنكه، به رسمِ شكار باز آيد[٦] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٢] - يوسف: ٨٤.
[٣] - يوسف: ٩٣.
[٤] - يوسف: ٩٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.