جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٣ - غزل ٣٢٤ در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس
چنان محبّت و يا خوف از عظمت دوست، بر دل من غالب آمده كه خوف و خشيتى از غير او در دلم راه ندارد؛ كه:
٢٣٤٦
«ألْخَوْفُ جِلْبابُ العارِفينَ.»
[١]: (ترس از خدا، تن پوش عارفان است.- نيز:
٢٣٤٧
«إذَا اصْطَفَى اللَّهُ عَبْداً، جَلْبَبَهُ خَشْيَتَهُ.»
[٢]: (هنگامى كه خدا بنده اى را برگزيند، ترس از عظمتش را بر او مى پوشاند.).
و يا مى خواهد بگويد: تا وقتى از زهّاد و عبّاد قشرى و غيره- كه عسسها و مراقبين عشّاقند- مىترسيدم كه هوشيار بودم، و خود را بر حذر مى داشتم تا آنها از طريقه من آگاه نشوند، حال كه محبّت دوست اختيار از كفم ربوده، كجا مى توانم از رويّه خويش بپرهيزم و كجا آنان مى توانند مرا از طريقه اى كه اختيار نمودهام باز دارند. در جايى مى گويد:
|
زاهد! تو دان و خلوتِ تنهايى و نياز |
عشّاق را، حواله به عيش مدام رفت |
|
|
نقد دلى كه بود مرا، صرفِ باده شد |
قَلْبِ سياه بود، از آن در حرام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحتِ حافظ، كه ره نيافت |
گم گشته اى كه، باده عشقش به كام رفت[٣] |
|
|
كويت از اشكم چو دريا گشت ومى ترسم كه باز |
بر سر آيند اين رقيبانِ سبكبارت چو خس |
|
اى دوست! آن قدر در سر كويت نشستم و اشك ريختم تا شايد به كمال انسانى و عبوديّتم نايل سازى؛ ولى مى ترسم چون خواهى به سر لطف آيى و عنايتى نمايى، رقيبان (نفس و شيطان) مرا رها نكنند و مانع از قرب و انسم به تو گردند.
٢٣٤٨
«إلهى! أشْكُو إلَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنى، وَشَيْطاناً يُغْوينى، قَدْ مَلأَ بِالوَسْواسِ صَدْرى، وَأحاطَتْ هَواجِسُهُ بِقَلْبى، يُعاضِدُ لِىَ الهَوى، وَيُزَيِّنُ لى حُبَّ الدُّنْيا، وَيَحُولُ بَيْنى وَبَيْنَ الطّاعَةِ وَالزُّلْفى.»
[٤]: (بار الها! به تو شكوه.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الخوف، ص ٩٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٣.