جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٣ - غزل ٣٢١ جانا تو را كه گفت كه احوال ما مپرس
بى وفايى دعوت مى كند، نخواندهايم، و طريقه اى جز مهر و محبّت و وفاى به عهد عبوديّت را اختيار ننمودهايم، و از اين طريقه دست برنخواهيم داشت. و تو خود مىدانى؛ در واقع مى خواهد بگويد:
|
تا دامنِ كفن نكشم، زيرِ پاىِ خاك |
باور مكن، كه دست ز دامن بدارمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار باز پرس، كه در انتظارمت |
|
|
بارم ده از كرم بَرِ خود، تا به سوز دل |
در پاىْ دمبدم، گُهر از ديده بارمت[١] |
|
|
حافظ! رسيد موسم گل، معرفت مخوان |
درياب نقدِ عُمر و ز چون و چرا مپرس |
|
اى خواجه! موسم گل وتجلّيات و ايّامى كه مى توان از آن بهره بردارى كرد، فرا رسيده، اين همه داد از شناسايى خويش به محبوب مزن، خود را آماده مشاهداتش كن، كه به پرسشت خواهد آمد، و چون تجلّى نمود بدان كه نقدينه عمرت اوست آن را درياب، و اين همه چون و چرا مكن كه چون و چرا نه طريقه مردان خداست.
در جايى مى گويد:
|
اين يك دو دم، كه دولت ديدار ممكن است |
درياب كامِ دل، كه نه پيداست كار عمر |
|
|
تا كِىْ مِىِ صبوح و شَكَرْ خوابِ صُبحدم؟ |
بيدار گرد هان! كه نماند اعتبار عمر[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٨.