جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٤ - غزل ٣٠٥ يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
اى خواجه! اگر بهار جوانى و گل وصال دوست و ديدارت از دست شد، محزون مباش، كه اگر عمرى باشد باز گل مراد خود را در بر خواهى كشيد. در جايى مىگويد:
|
گر بود عمر، به ميخانه روم بار دگر |
بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر |
|
|
گر مساعد شَوَدَم، دايره چرخ كبود |
هم بدست آورمش، باز به پرگار دگر |
|
|
يار اگر رفت و حَقِ صُحبتِ ديرين نشناخت |
حاش للَّهِ! كه رَوَم من ز پىِ يار دگر[١] |
|
|
هان! مشو نوميد، چون واقف نيى ز اسرار غيب |
باشد اندر پرده بازيهاى پنهان، غم مخور |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! تو چه مى دانى دوست، در زيرِ آنچه تو نقمتش مىپندارى، چه نعمتها قرار داده و در دوريها چه تربيتها كه عاشق خود را مى نمايد؟
با هجران است كه قدر و منزلت وصل شناخته مى شود؛ هجران است كه عاشق را بكلّى از خود و انديشه هايش جدا مى كند؛ هجران است كه مس وجود سالك را طلا مىسازد؛ پس «مشو نوميد.»؛ كه از علىّ ٧ است:
٢٢٣٢
«لا تَطْمَعُوا فى غَيْرِ مُقْبِلٍ، وَلا تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِرٍ.»
[٢]: (هرگز به آنچه روى نيآورده طمع مورزيد، و از آنچه پشت نموده، نااميد مباشيد.)؛ زيرا دست تربيت دوست هرچه براى تو پيش مى آورد؟ كمالت درآن است.
بله، سنّت الهى براى تكميل بشر، و ترفيع مقام انبياء و اولياء :، بدين گونه بوده كه آنها را با اضداد در معرض آزمايش قرار مى داده. جريان داستان حضرت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ١٠٠.