جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩١ - غزل ٣٢٤ در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس
وجودت روان اند و به چشم دل تو را مى بينند و مى خواهند. عذر مى خواهم از اينكه، از شمع وجودت به پس و پيش تعبير كردم، تو نه چنينى. شمع وجودت را پيش و پس نيست؛ و يا آنكه غلط گفتم، شمع چون تو خواهان ندارد؛ زيرا شمع چيست كه خواهان داشته باشد.
و يا مى خواهد گله گذارى از بىعنايتى دوست كند و بگويد كه: معشوقا! نه تنها من، كه همه عاشقانت را، هنوز از ديدارت سير نكرده، به فراقشان مبتلا ساختى.
محبوبا در تشبيهم تو را به شمع اشتباه نمودم؛ زيرا شمع چون خاموش شود و برود، هيچ خواهانى ندارد، اين تويى كه چون بروى خواهانت زيادتر مى شوند و اشتياق عاشقانت را بيشتر خواهى كرد. در جايى مى گويد:
|
نه رأى است اينكه، اندازى مرا بر خاك وبگذارى |
گذارى آر و بازم پرس، تا گِرْدِ سرت گردم |
|
|
ندارم دستت از دامن، به جز در خاك و آن دم هم |
چو بر خاكم گذار آرى، بگيرد دامنت گردم[١] |
|
|
غافل است آن كو، به شمشير از تو مى پيچد عنان |
قند را لذّت مگر، نيكو نمى داند مگس |
|
كنايه از اينكه:
|
زير شمشير غمش، رقص كنان بايد رفت |
كانكه شد كشته او، نيك سرانجام افتاد[٢] |
|
پس كسى كه با تلخى هجران، از شيرينى ديدار دوست فرار مى كند، غفلت او را از اين لذّت دور داشته. در جايى از پايدارى و وفادارى خود در عاشقى سخن رانده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٦، ص ٢٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٦.