جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٢ - غزل ٣٠٦ اى سرو ناز حسن كه خوش مى روى به ناز
بيانات اين غزل، حكايت از گرفتارى خواجه به فراق پس از وصال دارد، و لذا اظهار اشتياق به ديدار دوباره مى نمايد. مىگويد:
|
اى سَرْوِ نازِ حُسن! كه خوش مى روى به ناز |
عشّاق را، به ناز تو، هر لحظه صد نياز |
|
اى محبوبى كه سرو قامتت به حسن و جمال و تجلّيات جمالى آراسته است و با عشوه و ناز براى عاشقانت جلوه مى كنى و مى گذرى! فريفتگانت را در مقابل نازت هر لحظه صدها نياز به جان دادن و فانى شدن و از خود تهى گشتن مى باشد.
كنايه از اينكه: از تو جلوه گرى و ناز، و از ما جان باختن. چرا چنين نباشى؟ كه همواره بقاء و بود خود و نابودى عاشق را مى خواهى. طالب وصال نيز چرا چنين نباشد؛ زيرا ناز محبوب است كه عاشق را به مقصودش مى رساند، لذا مى فرمايد:
«عشّاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز.» در جايى مى گويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نَكَنى بنيادم |
|
|
رخ بر افروز، كه فارغ كنى از برگ گُلَم |
قد بر افراز، كه از سرو كنى آزادم |
|
|
حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزى! |
من از آن روز كه در بند توام، آزادم[١] |
|
|
فرخنده باد طالع نازت! كه در ازل |
ببريده اند بر قد سروت، قباىِ ناز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.