جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٦ - غزل ٣٠٥ يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
خواجه در جايى:
|
به كوى ميكده، هر سالكى كه رَهْ دانست |
دَرِ دگر زدن انديشه تبه دانست |
|
|
زمانه، افسر شاهى نداد جز به كسى |
كه سرفرازى عالَم، دراين كُلَه دانست[١] |
|
|
در بيابان، گر به شوق كعبه خواهى زد قدم |
سرزنشهاگر كند خارِ مَغيلان، غم مخور |
|
كنايه از اينكه: همان گونه كه زاير كعبه ظاهر به خارهاى بيابان تن در مى دهد، عاشق لقاى دوست نيز در طلب كعبه مقصود، بايد براى رسيدن به قرب و وصل او ناهمواريها را تحمّل بنمايد.
در نتيجه مى خواهد بگويد: اى خواجه! مشكلات هجران، تو را از مقصد باز ندارد، دست به دامن دوست بزن و بگو:
٢٢٣٣
«إلهى! ... غُلَّتى لا يُبَرِّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقآئُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهْفى لا يَرُدُّها إلّارَوْحُكَ، وَسُقْمى لا يَشْفيهِ إلّاطِبُّكَ، وَغَمّى لا يُزيلُهُ إلّاقَرْبُكَ.»
[٢]: (بار الها! ... سوز و حرارت درونى انم را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمىكند، و به شوقم به تو، جز نظر به روى [اسماء و صفات] ات آب نمى پاشد، و قرارم جز به نزديكى به تو آرام نمى گيرد. و حزن و اندوهم را جز راحتى و رحمت از جانبت برطرف نمى كند، و بيمارىام را جز طبابت تو بهبودى نمى بخشد، و غمم را جز قربت زايل نمى كند.)
|
حالِ ما، در فرقتِ جانان و ابرامِ رقيب |
جمله مى داند خداىِ حال گردان، غم مخور |
|
اى خواجه! دوست كه «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ»[٣]: (از پنهان و آشكار آگاه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٨، ص ٨٩.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٣] - انعام: ٧٣.