جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٠ - غزل ٣١٨ زلفين سيه خم به خم اندر زده اى باز
معشوقا! حال كه نمى خواهى همواره به تو توجّه داشته باشم، به جمال خويش نظر كن و ببين آيا مى توان از جمالى كه در زيبايى به ماه و خورشيد طعنه زده، چشم پوشيد؟! الهى! كه از چشم زخم محفوظ باشى. در جايى مى گويد:
|
تو خوب روى ترى ز آفتاب، شُكرِ خدا |
كه نيستم ز تو در روى آفتاب خجل! |
|
|
رُخ از جناب تو عمرى است، تا نتافتهام |
نِيَم به يارى توفيق، ازاين جناب خجل[١] |
|
ولى از طرفى:
|
بر ساغر عيشم زده اى سنگ، و ليكن |
با تو چه توان گفت؟ كه ساغر زده اى باز |
|
اى دوست! مرا با تو و جمال تو عيشى بود، و شراب مشاهداتت را مى آشاميدم.
افسوس! كه سنگى بر ساغر عيشم زدى و آن را شكستى و نگذاشتى به ديدارت برقرار باشم. چه مى توان كرد؟ با تويى كه مست جمال خود بوده و هستى، و اعتنايى به فريفتگانت نداشته و ندارى، و نمى گويى در هجرانت چه مى كشند؛ ولى:
|
از عدالت نبود دور، گرش پرسد حال |
پادشاهى كه به همسايه، گدايى دارد |
|
|
محترم دار دلم، كاين مگسِ قند پرست |
تا هواخواهِ تو شد، فَرِّ همايى دارد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
از دود دلِ خستهام اى دوست! حذر كن |
كآتش به من سوخته دل، در زده اى باز |
|
اين بيت هم سخنى است عاشقانه به طريق گفتار عشّاق مجازى. مىگويد، محبوبا! از دود آه دل خسته من برحذر باش. مبادا از آتشى كه پس از آتشى در من افكندى و پس از هجران و وصال باز به هجرم مبتلا ساختى؛ داد خود را از تو.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٤، ص ٢٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٤، ص ١٩٨.