جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٩ - غزل ٣٤٩ يا رب آن نوگل خندان كه سپردى به منش
ساخت، امّا من آن نِيَم كه دل از او برگيرم. الهى! كه همواره دولتش پايدار باشد (كه هست- هرچه مصلحت مى داند با من بنمايد! در جايى مى گويد:
|
ياد باد! آن كه ز ما، وقتِ سفر ياد نكرد |
به وداعى، دلِ غمديده ما شاد نكرد |
|
|
دل به اميّد صدايى، كه مگر در تو رسد |
ناله ها كرد در اين كوه، كه فرهاد نكرد |
|
|
سايه تا باز گرفتى ز چمن، مرغِ سحر |
آشيان، در شكنِ طُرّه شمشاد نكرد[١] |
|
|
در مقامى كه به يادِ لب او مِىْ نوشند |
سفله آن مست، كه باشد خبر از خويشتنش |
|
در اين بيت هم كه از علّت محروميّت خود سخن گفته، مىگويد: خوش آن لحظه اى كه دوست براى سالكى در تجلّى باشد، و به ياد لب حيات بخشش مِىْ بنوشد! و بدا به حال آن سالك و مستى كه از مستىاش دست كشد و به خود مشغول شود، و با اين عمل خود را از ديدار او محروم سازد! كنايه از اينكه: علّت محروميّت من، خبر از خويشتن داشتن شد.
|
عِرْض و مال از دَرِ ميخانه نشايد اندوخت |
هر كه اين آب خورد، رَخْت به دريا فكنش |
|
آن عاشقى كه قرب و وصال و همنشينى با دوست را مى طلبد، بايد از هر چيز جز ياد او چشم بپوشد و در فكر كسب اندوختن مال وجاه نباشد؛ كه:
٢٥٢١
«بِئْسَ الإخْتيِارُ، ألتَّعوُّضُ بِما يَفْنى، عَمّا يَبْقى!»
[٢]: (چه بد گزينشى است، باقى را دادن و فانى را گرفتن!- نيز:
٢٥٢٢
«طُوبى لِمَنْ سَعى فى فَكاكِ نَفْسِهِ، قَبْل ضيقِ الأنْفاسِ وَشِدَّةِ الإبْلاسِ!)
[٣]: (خوشا به حال كسى كه پيش از تنگى نَفَسها و سختى حزن و تحيّر و نوميدى [آخر عمر]، در آزادى نفس خويش بكوشد.). اى خواجه! اگر ديدار دوباره محبوب را مى طلبى از آن كس.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٦، ص ٢٢٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب التّرغيب الى الآخرة، ص ١٤١.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب التّرغيب الى الآخرة، ص ١٤٣.