جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٠ - غزل ٣١٢ هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
|
از دماغِ منِ سرگشته، خيالِ رُخ دوست |
به جفاىِ فلك و غُصّه دوران نرود |
|
|
آنچه از بار غمت، بر دل مسكين من است |
برود دل ز من و، از دل من آن نرود[١] |
|
|
ملامتى كه به روى من آمد، از غم عشق |
ز اشك پرس حكايت، كه من نِيَم غمّاز |
|
معشوقا! نمىخواستم اسرار غم عشقت را فاش سازم، تا نزد نااهلان به ملامت گرفتار گردم، ولى چه مى توان كرد كه غم عشقت چنان آرامش را از من ستاند كه نمىتوانم از ريختن سرشك از ديدگانم خوددارى نمايم، لذا اشك ديدگانم سرّ عشقم را به تو فاش مى گرداند. به گفته خواجه در جايى:
|
سرشكم آمد و عيبم بگفت، روى به روى |
شكايت از كه كنم؟ خانگى است غمّازم[٢] |
|
|
اميدِ قدّ تو مى داشتم، ز بخت بلند |
نسيم زلف تو مى خواستم، ز عمرِ دراز |
|
اى دوست! اين قيامتى كه امروزم از قامت و جلوه گرى خود برپا نمودى، آن را از بخت بلند و لطيفه ربّانى خويش، كه در من و همه بشر نهاده بودى، دور نمى ديدم؛ كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٣]: (همان فطرت و سرشت خدايى، كه همه مردم را بر آن آفريد.) از تو عمرى بلند و طولانى مى خواستم، تا بويت را از طريق خويش و مظاهر استشمام نمايم. بحمداللَّه! «كه ديدم به كام خويشت باز»، و مرا وصال و ديدارت ميسّر شد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣٢.
[٣] - روم: ٣٠.