جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩١ - غزل ٣٣٨ در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
|
تا چند همچو شمع، زبان آورى كنى |
پروانه مراد رسيد، اى محب! خموش |
|
اى زاهد و واعظ و مفتى! زبان آورى و گفتار ناروا در باره ما بس است. واى مُحبّ جانانه! تو هم خموش باش و پرده از كار بدگويان برمدار، كه چرا چنان بودند و چنين شده، به كار خود باشيد و از وقت و زمان استفاده كنيد، كه پروانه مراد و برات آزادى من و شما رسيده است.
و ممكن است بخواهد بگويد: اى خواجه! تا چند فرياد و ناله عاشقانه سر مىدهى؟ آرام باش، زمانى در رسيده كه آزادانه مى توان به كار خود مشغول بود و به مقصد نايل آمد.
|
حافظ! چه آتشى است كه از سوزِ آهِ تو |
افتاده در ملايك هفت آسمان خروش |
|
در نتيجه مى خواهد بگويد: اى خواجه! آن قدر از غم عشق و هجران محبوب، آه و ناله كردى كه ملايك هفت آسمان به حال تو در خروش آمدند. در جايى مى گويد:
|
رُو بر رهش، نهادم و بر من نظر نكرد |
صد لطف، چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
ماهى و مرغ، دوش نخفت از فغان من |
وآن شوخْ ديدهْ بين، كه سر از خواب بر نكرد |
|
|
شوخى نگر، كه دلِ بالْ و پَر كباب |
سوداىِ خام عاشقى از سر بدر نكرد[١] |
|
كنايه از اينكه: آه و ناله بس است، كه به مقصود خود نايل خواهى شد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.