جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٣ - غزل ٣٤٣ فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
پروردگارشان هستند، و او سرپرست ايشان مى باشد، به خاطر اعمالى كه انجام مىدادند.- يا: «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»[١]: (و خشنوديى از جانب خدا بزرگتر است، اين همان رستگارى بزرگ مى باشد.)، پس «جانب عشق، عزيز است، فرو مگذارش.» در جايى مى گويد:
|
هر آن كه جانبِ اهلِ وفا نگهدارد |
خداش، در همه حال از بلا نگهدارد |
|
|
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند |
نگاهدار سَرِ رشته، تا نگهدارد |
|
|
صوفىِ سرخوش از اين دست، كه كج كرده كُلاه |
به دو جامِ دگر آشفته شود دستارش |
|
عارف سالكى كه امروز با مشاهده كمالى، و يا وصل بىدوامى از دوست، اين گونه به خود مى بالد و سرخوش است، چنانچه دوست دو جامى ديگر از باده تجلّيات خود نصيبش نمايد چه خواهد كرد؟ بى شك هرچه دارد از دست خواهد داد، و بكلّى فانى خواهد شد و براى او نه سر ماند و نه كلاه. در جايى مى گويد:
|
به دورِ لاله، دماغِ مرا علاج كنيد |
گر از ميانه بزمِ طَرَب كناره كنم |
|
|
گداىِ ميكدهام، ليك وقت مستى بين |
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم |
|
|
اگر ز لَعْلِ لب يار، بوسه اى يابم |
جوان شوم زِسَر، و زندگى دوباره كنم[٢] |
|
(اين بيت يكى از مواردى است كه خواجه، لفظ «صوفى» را در معناى اصلى خودش كه «پشمينه پوش» مىباشد استعمال نكرده و منظورش از آن «اهل كمال و صفوت» بوده است.
|
دل حافظ، كه به ديدار تو خوگر شده بود |
نازْ پَرْوَرْدِ وصال است، مجو آزارش |
|
[١] - توبه: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٨، ص ٢٨٩.