جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٢ - غزل ٣١٥ خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
آن دلى كه به تعلّقات عالم طبيعت آلوده گشته، كجا قابل آن است كه جمال دلدار در آن جلوه كند و ديدار او و در نتيجه معرفت نَفْس برايش حاصل شود؟! پس يار را به ديده و آينه پاك دل مى توان ديد.
و شايد مى خواهد بگويد: به او، مىتوان او را ديد، نه به خود؛ كه:
٢٥١٨
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْ لا أنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[١]: ( [معبودا!] به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا بر خويش رهنمون شده و به سويت خواندى. و اگر تو نبودى، نمىفهميدم كه تو چيستى.) در جايى مى گويد:
|
خاطرت، كِىْ رقمِ فيض پذيرد، هيهات |
مگر از نقش پراكندهْ ورق، ساده كنى[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ز فكر تفرقه باز آى، تا شوى مجموع |
به حكم آنكه، چو شُد اهرمن، سروش آمد |
|
|
چه جاى صحبت نامحرم است، مجلسِ انس |
سرپياله بپوشان كه خرقه پوش آمد[٣] |
|
|
يا رب! آن زاهد خودبين كه بجز عيب نديد |
دود آهيش، در آئينه ادراك انداز |
|
پروردگارا! زاهدى كه همواره ما را گناهكار و خويش را از بديها بركنار مى بيند، و نمىگذارد عاشقانت در طلب ديدارت آسوده خاطر باشند، شعورش را بگير تا دست از عيب جويى ما بردارد. در جايى مى گويد:
|
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت! |
كه گناهِ دگرى، بر تو نخواهند نوشت |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٣، ص ٣٩٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٢، ص ١٨٤.