جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٣ - غزل ٣١٥ خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
|
من اگر نيكم اگر بد، تو برو خود را باش |
هر كسى آن دِرَوَد عاقبتِ كار، كه كِشت[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دور شو از بَرَم اى زاهد! وافسانه مگوى |
من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم[٢] |
|
|
چو گل از نُكهت او، جامه قبا كن حافظ! |
وين قبا، در رَهِ آن قامتِ چالاك انداز |
|
اى خواجه! چنانچه آرزوى ديدار او را دارى، بايد با نسيمهاى صبح، چون غنچه، قباى عالم بشرى و تعلّقات را بِدَرى، تا گل وجود و فطرتت بشكفد، بلكه پس از دريدن، هرچه دارى به او دهى و خود را خالى از هر وهم و انديشه بنمايى؛ زيرا محبوب، تنها به جامه دريدنت قانع نيست، هرچه دارى از تو مى خواهد بستاند، تا به آرزويت نايل سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
اهل نظر، دو عالم، در يك نظر ببازند |
عشق است و داوِ اوّل بر نقد جان توان زد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٤، ص ٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٣، ص ٣١٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٦.