جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٢ - غزل ٣٥١ دوش با من گفت پنهان كاردانى تيز هوش
بفروشى!) و به گفته خواجه در جايى:
|
نصيحتى كنمت، ياد گير و در عمل آر |
كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است: |
|
|
مجو درستى عهد از جهان سُست نهاد |
كه اين عجوزه، عروسِ هزار داماد است[١] |
|
|
وانگهم در داد جامى، كز فروغش بر فلك |
زهره در رقص آمد و بَرْبَطْ زنان مى گفت: نوش |
|
در اين هنگام كه وى مرا پند مى داد، گويا از جهانم انقطاعى حاصل گشت، و سپس جامى از مِى مشاهدات و ذكر و مراقبه جمال محبوبم بداد و بر اسرار عالم غيبم مطّلع ساخت و آنگاه دوست را باهمه مظاهر آسمانى[٢] مشاهده نمودم؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٣]: (آگاه باش! كه او به هر چيز احاطه دارد.- همه را، دانسته و ندانسته، در اين ديدار در وَجْد و حال و عشق ورزى با حقيقتشان مىنگريستم، كه:
٢٤٧٥
«تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٍ، وأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكُ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٤]: (خود را به هر چيز شناساندى، لذا هيچ چيز به تو جاهل نيست. و تويى كه خويش را در هر چيز به من شناساندى، و در نتيجه تو را آشكار در هر چيز ديدم، و تويى آشكار بر هر چيز.- آنها مرا به مى نوشى و توجّه به دوست دعوت مى نمودند. اينجا بود كه استاد به من فرمود:
|
تا نگردى آشنا، زين پرده بويى نشنوى |
گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.
[٢] - تمثيل به زهره، كنايه از همه مخلوقات سمائى است.
[٣] - فصّلت: ٥٤.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.