جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٣ - غزل ٣٣١ ببرد از من قرار و طاقت و هوش
از مجموع ابيات اين غزل ظاهر مى شود: خواجه را وصالى بوده، سپس به هجران مبتلا گشته، خبر از آن ديدار، و بىتابى و اظهار اشتياق به ديدار دوباره حضرت معشوق نموده و مى گويد:
|
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش |
بُت سنگين دلِ سيمينْ بَنا گوش |
|
|
نگارى چابكى، شوخى پرى وش |
حريفى مهوشى، تُركى قبا پوش |
|
دوستِ سنگين دل و بىاعتنا به من، و سيمين بنا گوش و صاحب جاذبه خاصّ و دلربايم، كه به صفت جمال و جلال آراسته بود، با جلوه اى برق آسا طاقت و هوش از من ربود و بىقرارم كرد و برفت و به هجرانم مبتلا ساخت. قباى حسن و زيبايى، از آن رو به بر كرده بود، كه هستى مرا غارت بنمايد، زيرا نمى خواست با بود خود، من اظهار وجودى بنمايم. در جايى مى گويد:
|
چون شوم خاكِ رَهَش، دامن بيافشاند ز من |
ور بگويم: دل مگردان، رو بگرداند ز من |
|
|
عارض رنگين به هركس مى نمايد همچو گل |
ور بگويم: باز پوشان، باز پوشاند ز من |
|
|
او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود |
كام بستانم از او، يا داد بستاند ز من[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٠، ص ٣٤٢.