جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٥ - غزل ٣١٩ درآ كه در دل خسته توان در آيد باز
گويا خواجه را پس از وصال، فراقى طولانى و خسته كننده روح و جسمش پيش آمده است. در پى اين فراق، اين غزل را در تقاضاى وصالى ديگر سروده و مى گويد:
|
درآ، كه در دلِ خسته، توان درآيد باز |
بيا، كه بر تنِ مرده، روان گرايد باز |
|
محبوبا! حيات و زندگى دل من، بسته به تو و ديدارت بود، كه رفتى و به فراقت مبتلايم نمودى. باز آى و از هجرم خلاصى بخش، كه توان جسم و جانم به توست، و ملالت خاطرم با مشاهداتت برطرف خواهد شد. بيا، كه حيات و زندگى ظاهرىام به آمدنت و دوباره جلوه كردنت از سرگرفته خواهد شد؛ كه:
٢٧٤٢
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجياً نَداكَ، فَما أَوْلَيْتَهُ؟ أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مولىً بِالْاحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد و پذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكوكارى ستوده باشد نمى شناسم؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگِ مرا مونسِ جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرارِ نهان باش |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.