جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٤ - غزل ٣٣٧ خوشا شيراز و وضع بىمثالش
|
خوشا شيراز و وضعِ بىمثالش |
خداوندا! نگهدار از زوالش |
|
|
ز رُكناباد ما صد لوحش اللَّه |
كه عمرِ خضر مى بخشد زلالش |
|
|
ميان جعفر آباد و مُصلّى |
عبير آميز مى آيد شمالش |
|
|
به شيراز آى و فيضِ روحِ قدسى |
بخواه از مردم صاحب كمالش |
|
آنچه نويسنده از مجموع غزليّات خواجه به دست آورده، اين است كه غالب ابيات و غزليّاتش حكايت از افكار و انديشههاى درونى و حالات معنوى وى دارد، اگرچه به حسب ظاهر، كلمات و واژههاى آنها بر طبق اصطلاحات عاميانه متداوله، و در حول آن امور باشد. اين غزل هم از آن جمله است كه صورتاً در تعريف شيراز و اهل آن است، ولى از مجموع آن برداشت مى شود، مفهومى بالاتر در نظر خواجه بوده به قرينه بيت آخر كه مى گويد:
|
چرا حافظ، چو مى ترسيدى از هجر |
نكردى شكرِ ايّامِ وصالش؟ |
|
بلى، عاشق چون به هجران مبتلا مى شود، مكانهاى خاصّى را كه در لحظات و ساعات و ايّام وصالش، با محبوب خود عيش و انس داشته، يادآور شده و از آنها