جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٠ - غزل ٣١٦ دلم ربوده لولى وشى است شورانگيز
|
چو چنين نيك زسررشته خود بىخبرم |
آن مبادا، كه مددكارى وفرصت نبود![١] |
|
|
بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت: |
كه در مقام رضا باش و از قضا مگريز |
|
اى خواجه! طول هجران تو را بر آن ندارد كه دست از طلب دوست بدارى و از عجز و مسكنت و عبوديّت در پيشگاهش غفلت ورزى و بر ولايش ثابت قدم نباشى، صابر باش؛ مگر نشنيدى كه هاتف ميخانه و منادى غيبى الهى، دوست ندا در داد كه: در مقام رضاى بر فراق باش و از قضاى الهى مگريز، كه مصلحت تو در آن باشد، نه آنچه خود مى طلبى؛ كه:
٢٣٠٧
«إنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ يُجْرِى الامُورَ عَلى ما يَقْتَضيهِ، لاعَلى ما تَرْتَضيهِ.»
[٢]: (بدرستى كه خداوند سبحان، امور را بر طبق قضا و اراده حتمى خويش جارى مى گرداند، و نه بر اساس آنچه تو مى پسندى.- نيز:
٢٣٠٨
«فى رِضَى اللَّهِ غايَةُ المَطْلُوبِ.»
[٣]: (منتهاى مقصود تنها در خشنودى خدا بدست مى آيد.- به گفته خواجه در جايى:
|
غم جهان مخور و پندِ من مبر از ياد |
كه اين لطيفه نغزم، ز رهروى ياداست: |
|
|
رضا به داده بده، و ز جبين گره بگشاى |
كه بر من وتو، دَرِ اختيار نگشاده است[٤] |
|
|
پياله در كَفنم بند، تا سحرگه حشر |
به مِىْ ز دل ببرم، هولِ روز رستاخيز |
|
محبوبا! تنها درخواست من از تو اين است كه اگر در اين عالم به كمالات و مشاهدات و ديدارت آراسته نگشتم، در وقت مرگ مرا به لقايت نايل گردانى تا از عقباتى كه پس از اين جهان در پيش دارم، بخصوص هول و بيم روز محشر مصون و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الرّضا، ص ١٣٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الرّضا، ص ١٣٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.