جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٥ - غزل ٣٣١ ببرد از من قرار و طاقت و هوش
مىگويد:
|
گر مساعد شودم، دايره چرخ كبود |
هم به دست آورمش، باز به پرگار دگر |
|
|
يار اگر رفت و حقِ صُحبتِ ديرين نشناخت |
حاشَ للَّهِ! كه رَوَم من ز پى كار دگر[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ندارم دستت از دامن، به جز در خاك وآن دم هم |
چو بر خاكم گذار آرى، بگيرد دامنت گَرْدَم[٢] |
|
|
دل و دينم، دل و دينم ببرده است |
بَر و دوشش، بَر و دوشش، بَر و دوش |
|
دوست، با نگاهى، آن چنان دل و عالم خيال و پندار و تعلّقات، و نيز عبادات خشك را از من بگرفت؛ و با قد و قامت و تجلّىاش مرا به خود توجّه داد، كه ممكن نيست پس از فراق هم دل از او بركَنَم. در جايى مى گويد:
|
چه خوش صيد دلم كردى، بنازم چشم مستت را! |
كه كس آهوى وحشى را، ازاين خوشتر نمى گيرد |
|
|
خدا را، رحمى اى مُنعِم! كه درويشِ سر كويت |
درى ديگر نمى داند، رَهى ديگر نمى گيرد[٣] |
|
لذا به خود خطاب كرده و مى گويد:
|
دواى تو، دواى توست حافظ! |
لب نوشش، لب نوشش، لب نوش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٦، ص ٢٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.