جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ٣٠٨ بر نيامد از تمناى لبت كامم هنوز
محبوب، در ازل با «أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) آب حياتى ازگفتار و ديدار خود به ما عنايت نمود، كه همواره مدهوش آن بوده و هستيم و «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم) گوييم. در جايى مى گويد:
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابد، جامِ مرادش همدمِ جانى بود[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گوهرِ مخزنِ اسرار، همان است كه بود |
حُقّه مِهْر، بدان مُهْر و نشان است كه بود |
|
|
از صبا پرس، كه ما را همه شب تا دم صبح |
بوى زلف تو، همان مونس جان است كه بود[٤] |
|
با اين همه:
|
ساقيا! يك جرعه دِهْ زآن آبِ آتش گون، كه من |
در ميان پختگانِ عشق او خامم هنوز |
|
محبوبا! اگرچه من سرگرم آن تجلّى ازلىام، ولى چون در قالب خاكىام قرار دادى، به ظلمت عالم طبيعت و حجاب آن مبتلا گشتم. ديگران با مجاهدات، خود را به تمامى از آن ظلمت رهانيده و پخته گرديدند و به مشاهدات ازلى بازگشتند؛ ولى من هنوز بكلّى از خويش خارج نگشتهام و خامم، لذا محتاج تجلّيات دو آتشه و جذبات پر شور توام، تا از ظلمت عالم طبيعى بشرى بكلّى بِرَهَم و پخته گردم تا قابل عنايتِ بقاى بعد از فنا شوم؛ كه:
٢٢٥٨
«إلهى! حَقِّقْنى بِحَقآئِقِ أهْلِ القُرْبِ، وَاسْلُكْ بىمَسْلَكَ
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٧، ص ١٩٣.