جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٦ - غزل ٣٤٧ مرا كارى است مشكل با دل خويش
جان منند (به سبب تأثّرات وارده بر آنها) كه بر غم من آگاهند، و مى دانند شبها براى بركنده شدن تعلّقات چه ناله ها و گريه ها دارم. اميد آنكه عنايتت شامل حال من گردد، و از آنها رهايى پيدا كنم، و باز به ديدارت راه يابم.
٢٧٩٣
«إلهى! هَب لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ.»
[١]: (معبودا! انقطاع و بريدن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما، تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، و در نتيجه به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.)؛ لذا مى گويد:
|
ز واپس ماندگان، يادى كن آخر |
چه رانى تند، جانا! محمل خويش؟ |
|
|
بسى گشتم چو مجنون، كوه و صحرا |
مگر يابم، سراغ از منزل خويش |
|
اى دوست! بندگان شايستهات پس از سير نزولى از عالم نور به ظلمت خاكى، توفيقت شامل حالشان گرديد، و كاروان عناياتت آنها را از اين ظلمت سرا باز به عالم نور و حقيقت عالَم رهنمون گشت؛ ولى ما دلدادگانِ به عالم كثرت، از قافله باز ماندهايم، و براى دست يافتن به منزلگاه قربت راهى نداريم، جز آنكه الطاف خود را شامل حالمان نمايى تا از تعلّقات برهيم. بيا و از ما واماندگان و سرگشتگان عالم طبيعت يادى كن و رهنمايمان گرد؛ زيرا هرچه مى نگريم از منزل اصلى خود خبر نمىيابيم، مگر آنكه با عنايات و جذباتت دستگيرى و راهنماييمان به خود بنمايى؛ كه:
٢٥٠٨
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٢]: (بار الها! اين.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.