جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٥ - غزل ٣٠٩ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
|
بركش اى مرغ سحر! نغمه داوودى را |
كه سليمانِ گل از طَرْفِ هوا باز آمد |
|
|
چشم من از پىِ اين قافله بس آه كشيد |
تا به گوشِ دلم آوازِ درآ، باز آمد[١] |
|
|
دلا! ز هجر مكن ناله، ز آنكه در عالَم |
غم است و شادى و خار و گل و نشيب و فراز |
|
خلاصه آنكه: اى سالكين! واى عشّاق جمال يار! از دورى دلدار مناليد؛ زيرا اين عالَم را با اضداد، غم و شادى، خار و گل و بلندى و پستى قرين نمودهاند؛ اگر دو روزى فراق دارد، وصال هم دارد؛ اگر غم دارد، شادى هم دارد و هكذا؛ كه:
٢٢٦٠
«ألدُّنْيا مَليئَةٌ بِالمَصآئِبِ، طارِقَةُ الفَجآئِعِ والنَّوآئِبِ.»
[٢]: (دنيا، آكنده از مصائب و بلايا، و پيوسته با پيشامدهاى ناگوار و گرفتاريهايش به انسان رو مى آورد.- نيز:
٢٢٦١
«إنَّ لِلدُّنْيا مَعَ كُلِّ شَرْبَةٍ شَرَقاً، وَمَع كُلِّ أكْلَةٍ غُصَصاً ...»
[٣]: (بدرستى كه براى دنيا با هر جرعه اى و لقمه اى گلوگيرى است ...).
عاشق بايد در ناراحتى از فراق، صبر را پيشه خود سازد، تا كاميابى از وصال دوست نصيبش گردد؛ كه:
٢٢٦٢
«ألصَّبْرُ كَفيلٌ بِالظَّفَرِ.»
[٤]: (بردبارى، كفيل و ضامن كاميابى است.- همچنين:
٢٢٦٣
«حُسْنُ الصَّبْرِ طَليعَةُ النَّصْرِ.»
[٥]: (بردبارى نيكو، اوّل پيروزى است.- يا:
٢٢٦٤
«عِنْدَ تَضايُقِ حِلَقِ البَلآءِ، يَكُونُ الرَّخآءُ.»
[٦]: (هنگام فشردگى حلقههاى بلا و گرفتارى، آسايش فرا مى رسد.)؛ لذا مى گويد:
|
دوتا شدم چو كمان از غم و نمى گويم |
هنوز ترك كمانْ ابروانِ تيرانداز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٤، ص ٢٠٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٩.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الصّبر، ص ١٩٠.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الصّبر، ص ١٩٢.
[٦] - غرر و درر موضوعى، باب الفرج، ص ٣٠٣.