جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٣ - غزل ٣٢٧ اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش
از بيت ختم اين غزل معلوم مى شود، خواجه با به كار زدن اصطلاحات ظاهرى در ابيات خود، مىخواسته گله گذاريهاى عاشقانه از محبوب داشته باشد: كه چرا عاشقانش را گرفتار خويش نموده و ديگر رو نشان نمى دهد، مىگويد:
|
اگر رفيق شفيقى، درست پيمان باش |
حريفِ حُجره و گرمابه و گلستان باش |
|
محبوبا! اگر بنادارى مرا به خود راه دهى و مورد الطافت قرار گيرم، در همه جا با من باش و به انس با خويش بهره مندم ساز. به گفته خواجه در جايى:
|
روانِ تشنه ما را به جرعه اى درياب |
چو مى دهند زُلالِ خِضِر به جامِ جَمَتْ |
|
|
دلم مقيم دَرِ توست، حُرمتش مىدار |
به شكر آنكه، خدا داشته است محترمت[١] |
|
|
شكَنْج زلف پريشان، به دست باد مده |
مگو كه خاطرِ عُشّاق گو پريشان باش |
|
معشوقا! زلف پريشان و عالم مظاهر و كثرتت را به دست نفحات و نسيمهاى رحمت خود مده، تا مرا در كشاكش جلال و جمالت قرار دهند؛ گاهم با پرده بردارى از مظهريّتشان به دست جمالت داده، و گاه با مظهريّتشان توجّه به جلالت دهند و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٤.