جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٣٢٧ اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش
|
در حقِ من، لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، و ليكن قَدَرى بهتر از اين |
|
|
ناصحم گفت: كه جز غم چه هنر دارد عشق؟ |
گفتم اى خواجه غافل! هنرى بهتر از اين؟[١] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
چه بودى ار دل آن ماه، مهربان بودى؟ |
كه كار ما، نه چنين بودى، ار چنان بودى |
|
|
به رُخ، چو مِهْرِ فلك، بى نظير آفاق است |
به دل، دريغ! كه يك ذرّه، مهربان بودى[٢] |
|
|
طريقِ خدمت و آيين بندگى كردن |
خداى را، كه رها كن به ما و سلطان باش |
|
محبوبا! حال كه بر كرسى سلطنت خود مستقرّى و اين منصب تو را سزاست، فرمان بندگى بده، ببين چگونهات فرمانبردار مى باشيم، و به آيين بندگى عمل خواهيم كرد و سر از بندگىات نخواهيم پيچيد؛ بلكه غرض ما از ديدارت آن است، كه عظمت و سلطنت تو را بهتر مشاهده كنيم، و حقيقت عبوديّت خود را بهتر درك نماييم، و به تمام معنى خود را فراموش كرده و شايستگى عبوديّت حقيقىات را پيدا كنيم.
زيرا آن كه تو به بندگى پذيرى و بنده خود خوانى، مقامى بس رفيع به او عطا نمودهاى، و به عنايات ظاهرى و معنوىاش مفتخر ساختهاى؛ كه: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ، وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ ... إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»[٣]: (و بدينسان به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.
[٣] - يوسف: ٢١- ٢٤.