جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٤ - غزل ٣٢٤ در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس
دارم از دشمنى كه گمراهم مى كند و شيطانى كه به بيراههام مى كشد، با وسوسهاش سينهام را پر كرده و با خواطرش قلبم را احاطه كرده، خواهش نفسانىام را پشتيبانى نموده، و دوستى دنيا را برايم زينت داده، و ميان من و فرمانبرى و نزديكى به تو جدايى مىافكند.)
|
حافظا! اين ره به پاى لاشه لنگ تو نيست |
بعد از اين بنشين، كه گردى برنخيزد زين فرس |
|
كنايه از اينكه اى خواجه! با چنين مركب بىلياقت و لاغر، و اعمال و كردار و مجاهدات و عبادات بىمغزى كه تو دارى، عالم ملكوت ممكن نيست. به خود اين همه زحمت مده، كه سير عالم انسانيّت مركبى بهتر از اين، و مجاهده و عبادات و اعمالى خالص تر از اين مى خواهد. به گفته خواجه در جايى:
|
خاطرت كى رقمِ فيض پذيرد هيهات! |
مگر از نقشِ پراكنده، وَرَق ساده كنى[١] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
اهلِ كامِ آرزو را، سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد، جهان سوزى، نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى در عالم خاكى، نمىآيد به دست |
عالمى از نو ببايد ساخت، وز نو آدمى[٢] |
|
و در جايى هم مى گويد:
|
كامْ بخشىِ دوران، عمر در عوض خواهد |
جهد كن كه از عشرت، كامِ خويش بستانى[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٣، ص ٣٩٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٣، ص ٤٢٤.