جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٠ - غزل ٣٣٥ چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش
غزل ٣٣٥ [: چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش ...]
|
چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش |
|
|
كجاست همنفسى تا كه شرح غصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
|
نسيم صبح وفا نامه اى كه بُرد به دوست |
ز خون ديده ما بود مُهر عنوانش |
|
|
زمانه از ورق گل مثال روى تو بست[١] |
ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش |
|
|
بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد |
تبارك اللَّه از اين ره كه نيست پايانش |
|
|
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش |
|
|
دلم كه مهر تو از غير تو نهان مى داشت |
ببين كه ديده كند فاش پيش يارانش |
|
|
بدين شكسته بيت الحَزَن كه مى آرد |
نشان يوسف دل از چهِ زنخدانش[٢] |
|
|
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم |
كه داد من بستاند مگر زدستانش |
|
|
سحر به طرف چمن مى شنيدم از بلبل |
نواى حافظ خوش لهجه غزلخوانش |
|
[١] - در چند نسخه قديمى به جاى« بست»،« ساخت» آمده است.
[٢] - اين بيت در نسخه اى قديمى چنين آمده:
نشد ز زلف پريشان او كس آشفته چنين كه شد دل مسكين من پريشانش.
و بيت تخلّص نيز اين چنين است:
تلاوتى كه به صبح و به شام حافظ راست رسد به سرحد غفران به وقت غفرانش