جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٢ - غزل ٣٣٥ چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش
|
صبا! ز منزل جانان گذر دريغ مدار |
وز او به عاشق مسكين، خبر دريغ مدار[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اى كه با زلف و رُخ يار گذارى شب و روز! |
فرصتت باد! كه خوش صبحى وشامى دارى |
|
|
اى صبا! سوختگان بر سر رَهْ منتظرند |
اگر از يار سفر كرده پيامى دارى[٢] |
|
امّا:
|
كجاست هَمْنَفَسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم: |
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
حال، هَمْنَفَس و گرفتارى چون خود نمى يابم تا غصّههاى روزگار هجران پس از وصال را براى او شرح داده و بگويم كه فراق يار پس از وصال با شكسته بالان چه مىكند و چگونه حضرت محبوب رُخ مى پوشد و سوز درونم زياده مى فرمايد. در جايى مى گويد:
|
دل از من بُرد و روى از من نهان كرد |
خدا را، با كه اين بازى توان كرد؟ |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم؟ |
كه با من نرگس او سَرْگِران كرد |
|
|
ميان مهربانان كِىْ توان گفت: |
كه يار من چنين گفت و چنان كرد؟![٣] |
|
|
نسيمِ صبحِ وفا، نامه اى كه بُرد به دوست |
ز خون ديده ما بود، مُهرِ عنوانش |
|
آرى! كار نسيمها و نفحات سحرگاهان، و يا انبياء و اولياء : (كه در پاكى و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٠، ص ٢٣٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٥، ص ٣٨٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.