جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٩ - غزل ٣١٦ دلم ربوده لولى وشى است شورانگيز
|
مرحبااى پيك مشتاقان! بگو پيغام دوست |
تا كنم جان از سر رغبت، فداىِ نام دوست[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
زاهد ار راه به رندى نَبَرد، معذور است |
عشق، كارى است كه موقوفِ هدايت باشد |
|
|
بنده پير مغانم، كه ز جهلم برهاند! |
پير ما هرچه كند، عين رعايت باشد[٢] |
|
|
فقير و خسته به درگاهت آمدم، رحمى |
كه جز ولاى توام، هيچ نيست دستآويز |
|
محبوبا! تهيدست و خسته هجران طولانىات مى باشم و سرمايه اى جزوِلا و عشقت ندارم تا خريدارت شوم، مرا بپذير و به خود راه ده؛ كه:
٢٤٣٧
«إلهى! لَيْسَ لى وَسيلَةٌ إلَيْكَ إلّاعَواطِفُ رَأفَتِكَ، وَلا لى ذَريعَةٌ إلَيْكَ إلّاعَواطِفُ رَحْمَتِكَ وَشَفاعَةُ نَبِيِّكَ ... وَاجْعَلْنى مِنْ صَفْوَتِكَ الَّذينَ ... أقْرَرْتَ أعْيُنَهُمْ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ يَوْمَ لِقآئِكَ، وَأوْرَثْتَهُمْ مَنازِلَ الصِّدْقِ فى جِوارِكَ.»
[٣]: (بار الها! من [براى نيل] به سوى تو وسيله اى جز مهربانيهاى رأفتت، و دستاويزى جز عطاياى رحمتت و شفاعت پيامبرت ندارم ... و مرا از آن برگزيدگانت قرار ده كه ... در روز لقايت، با مشاهدهات چشم روشنشان نموده، و در جوار خويش وارث منزلهاى صدق و راستى گردانيدى.) در جايى مى گويد:
|
خستگان را، چو طلب باشد وقوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرط مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نپسندى |
آنچه در مذهبِ اربابِ فُتُوّت نبود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨، ص ٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.