جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦ - غزل ٣٠٢ عاشق زارم مرا با كفر و با ايمان چه كار
خواجه در اين غزل، با بيانات شيواى خود اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده، و از شدّت عشق خود به او سخن مى گويد.
|
عاشقِ زارم، مرا با كفر و با ايمان چه كار؟ |
كشته يارم، مرا با وصل و با هجران چه كار؟ |
|
آرى، سالك تا از خودى و خوديّت و دوبينى بيرون نشود، گرفتار كشاكش كفر و ايمان، و وصل و هجران است؛ و چون از آن دو خلاصى يافت، همه ايمان و همه وصل خواهد ديد. و تنها چيزى كه او را از آن دو صفت ناپسند بيرون مى كند و ريشه آن را مى سوزاند، آتش عشق معشوق حقيقى است كه در جمال و كمال يكتا مىباشد. مىگويد: چنانچه دوست، عاشقى فريفته چون مرا به خود راه دهد، به نيستى خود راه خواهم يافت، و همه ايمان مى گردم و ديگر مرا با كفر و ايمان، و وصل و هجران كارى نخواهد بود.
و ممكن است بخواهد بگويد [به اعتبار بيت آينده] من به فنا دست يافتهام، اكنون نظرى ديگر از دوست مى طلبم، تا به بقا و حيات ابدم راه دهد.
ولى افسوس! كه:
|
از لبِ جانان نمى يابم نشانِ زندگى |
پس مرااى جان من! با جانِ بىجانان چه كار؟ |
|
چون دوست جلوه كند و از لب و جلوه حيات بخشش به عاشقى چون من