جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩١ - غزل ٣١٠ منم غريب ديار و تويى غريب نواز
از اين غزل خوب ظاهر مى شود: خواجه براى اوّلين بار است كه توجّه پيدا نموده در عالم طبيعت، از ديدار ازلىِ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) محروم مانده، لذا با اين بيانات در مقام التجاء بر آمده كه بازگشت به آن نمايد. مىگويد:
|
منم غريب ديار و تويى غريبْ نواز |
دمى به حال غريبِ ديارِ خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم، نظر نگيرى باز |
|
آرى، سالك چون در اين عالم در مقام اصلاح خود بر مى آيد و به تزكيه خويش مىپردازد و قدرى دلش از تعلّقات پاكيزه مى گردد، (با آنكه هركس را مال و منال و آرزوها، از خدا و توجّه به او باز داشته) در اين حال خود را چون مردان خدا تنها مىيابد و از همه چيز- جز دوست و توجّه به او- دست كشيده، و «قُلِ: اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»[٢]: (بگو: خدا و سپس [جز او را] رهايشان كن) گفته و: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ، إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ»[٣]: (پس بسوى خدا بگريزيد، كه من بيم دهنده آشكار از جانب او براى شما هستم) را عمل نموده؛ لذا در پيشگاه دوست در اين جهان به غربت بسر.
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - انعام: ٩١.
[٣] - ذاريات: ٥٠.