جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧١ - غزل ٣٣٥ چو بر شكست صبا زلف عنبر افشانش
خواجه در اين غزل، از روزگار وصال گذشته و ابتلاى به فراق خود خبر داده، و در نتيجه، اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده و مى گويد:
|
چو برشكست صبا، زلفِ عنبرْ افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
چون نسيمهاى قدسى و نفحات عطر آگين كوى جانان وزيدن گرفت، و پرده از جمال حقيقت عالَم و مظاهر و كثرات بركنار نمود، و عطر دوست را به پرده بردارىاش از آنها ظاهر ساخت، شكستگان كويش را كه به هجران مبتلا گشته بودند، جان تازه اى بخشيد و سپس به فراقشان مبتلا ساخت. در جايى مى گويد:
|
الااى همنشين دل! كه يارانت برفت از ياد |
مرا روزى مباد آن دم، كه بىياد تو بنشينم |
|
|
ز تابِ آتشِ دورى، شدم غَرْقِ عَرَق چون گل |
بياراى باد شبگيرى! نسيمى ز آن عرقْ چينم[١] |
|
و ممكن است منظور از «صبا»، مقرّبان درگاه الهى باشند كه گاهگاهى از جانان خبرها مى دهند و با كلمات توحيديشان از كار عالم پرده بر مى دارند، و دوست را معرّفى مى كنند، و خستگى و شكستگى را از اهل سلوك و عشّاق جمال محبوب برطرف مى نمايند. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.