جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٤ - غزل ٣٥٣ نيست كس را ز كمند سر زلف تو خلاص
٢٥٥٢
وَأعْلاهُمْ عِنْدَكَ مَنْزِلًا.»
[١]: (اى خدايى كه بر رو آوران و مقبلان به خود روى آورده، و با عطوفت و مهربانىات بر آنان سركشيده و احسان مى نمايى، و به غافلان از يادت مهربان و رؤوف، و دوستدار جلب و كشش ايشان به درگاهت مى باشى و عنايت دارى! از تو خوارستارم كه مرا از بهره مندترينشان از تو، و بلند مرتبهترين آنان در نزدت قرار دهى.) لذا مى گويد:
|
عاشق سوخته دل، تا به بيابانِ فنا |
نَرَود، در حرم دل، نشود خاص الخاص |
|
عاشق، تا بكلّى تعلّقات عالم طبيعت و انديشه هايش را نسوزاند، محرم خلوت سراى دل خويش نخواهد شد، و خود را نخواهد شناخت و معرفت نَفْس برايش حاصل نمى شود؛ كه:
٢٥٥٣
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
[٢]: (هركس نَفْس خويش را شناخت، پروردگارش را شناخت.) ونيز:
٢٥٥٤
«كَفى بِالمَرْءِ جَهْلًا أنْ يَجْهَلَ نَفْسَهُ.»
[٣]: (براى انسان همين نادانى بس كه به نَفْس خويش جاهل باشد.- همچنين:
٢٥٥٥
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَقَدِ انْتَهى إلى غايَةِ كُلِّ مَعْرِفَةِ وَعِلْمٍ.»
[٤]: (هركس نَفْس خويش را شناخت، به منتهاى هر شناخت و دانشى نايل آمد.- به گفته خواجه در جاى ديگر:
|
بحرى است بحر عشق، كه هيچش كناره نيست |
آنجا، جز آنكه جان بسپارند، چاره نيست |
|
|
رويش به چشم پاك توان ديد، چون هلال |
هر ديده، جاىِ جلوه آن ماه پاره نيست[٥] |
|
بدين جهت:
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧- ١٤٨.
[٢] ( ٢، ٤) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب النّفس، ص ٣٨٧.
[٤] ( ٢، ٤) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٤، ص ٩٣.