جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٣ - غزل ٣٥٣ نيست كس را ز كمند سر زلف تو خلاص
خواجه در ابيات اين غزل تا آخر، اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده. و در ضمن، چاره و راه رسيدن به آن ديدار را بيان فرموده. مىگويد:
|
نيست كس را ز كمندِ سرِ زُلفِ تو خلاص |
مىكُشى عاشق مسكين و نترسى ز قصاص |
|
محبوبا! همه را دانسته و ندانسته به دام خود افكنده اى و براى صيد آنان به خود كثرات را دام قرار دادهاى؛ كه:
٢٩٢١
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[١]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى تحوّلات دانستم كه مقصودت از [خلقت] من اين است كه خود را در هر چيز بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.).
و يا مى خواهد بگويد: موجودات با خود، كه سر زلف و كثراتند، عشق مى ورزند و تو را مى جويند، خواه توجّه داشته، و يا نداشته باشند. از اين ميان فريفتگانى دارى كه استقلال به مظاهر و يا مظهريّتشان نمى دهند و به فناى خويش راه يافته و در دامت گرفتار مى آيند. اينجاست كه عاشق مسكين را مى كُشى و از قصاص آن نمىترسى. چرا بترسى؟ و حال اينكه مى دانى مطلوب او در كشته شدن و فانى گشتن است؛ كه:
٢٩٠٥
«فَيامَنْ هُوَ عَلَى المُقْبِلينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، وَبِالْعَطْفِ عَلَيْهِمْ عآئِدٌ مُفْضِلٌ، وَبِالغافِلينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحيمٌ رَؤُوفٌ، وَبِجَذْبِهِمْ إلى بابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ! أسْأَلُكَ أنْ تَجْعَلَنى مِنْ أوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً،
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.