جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٢ - غزل ٣٣٦ چو جام لعل تو نوشم كجا بماند هوش
ايشان از خدا خشنود گشتند.) كجا، و عناياتِ «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها»[١]: (براى آنان هرچه بخواهند در بهشت وجود دارد.) كجا؟.
و يا بخواهد بگويد: محبوبا! با جمالهاى بهشتى تو را ديدن، ذوقى دگر دارد؛ زيرا اينان از تو جمال دارند، و تو خود از ايشان كنار و دور نيستى، بهشت و نعمتهاى آن را ديدن و تو را با آنها نديدن چه لذّتى دارد.
|
مرا چو خلعتِ سلطانِ عشق مى دادند |
نِدا زدند كه حافظ! خموش باش خموش |
|
محبوب، آن روزى كه مرا خلعت ولايت و باده محبّت خود بخشيد و با «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت: كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) هركس را جدا بر سرّ ولايتش آگاه ساخت، گويا مى خواست بگويد: هركس خود بايد آن را مشاهده نمايد و بداند. به گفته خواجه در جايى:
|
سرّ خدا، كه عارفِ سالك به كس نگفت |
در حيرتم، كه باده فروش از كجا شنيد؟ |
|
|
ما باده زير خرقه، نه امروز مى كشيم |
صد بار، پير ميكده اين ماجرا شنيد |
|
|
يا رب كجاست، محرمِ رازى؟ كه يك زمان |
دل شرح آن دهد، كه چه ديد و چه ها شنيد[٣] |
|
و ممكن است منظور از خلعت دهندگان، انبياء و اولياء :، و يا اساتيد باشند، كه سفارش به حفظ سرّ ولايت، سر لوحه برنامه آنان به سالكين الى اللَّه بوده است.
[١] - ق: ٣٥.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٥، ص ١٣١.