جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٤ - غزل ٣٣١ ببرد از من قرار و طاقت و هوش
|
ز تابِ آتش سوداى عشقش |
بسانِ ديگ، دايم مى زنم جوش |
|
|
چو پيراهن شوم آسوده خاطر |
گرش همچون قبا گيرم در آغوش |
|
عمرى است در هجران محبوب مى سوزم و مى سازم، زمانى آرام مى گيرم و آسوده خاطر مى گردم، كه «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»[١]: (اوست آغاز و انجام و پيدا و نهان.- نيز: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[٢]: (و هر جا كه باشيد، او با شماست.) را مشاهده كنم، و با ديده دل ببينم آن كه سالها در آتش فراقش مى سوختم، با من است و در آغوشش گرفتهام. با اين بيان، از هجران گله نموده، و اظهار اشتياق به ديدار او مىنمايد. در جايى مى گويد:
|
چو گُل هر دم به بويت، جامه بر تن |
كنم چاك از گريبان، تا به دامن |
|
|
من از دست غمت، مشكل بَرَم جان |
ولى دل را، تو آسان بردى از من |
|
|
چو دل را بست، در زلف تو حافظ |
بدينسان كار او، در پا ميفكن[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
نمىكنم گله، امّا سحابِ رحمتِ دوست |
به كشتزار جگر تشنگان، نداد نَمى![٤] |
|
|
اگر پوسيده گردد استخوانم |
نگردد مهرش از جانم فراموش |
|
چنانچه محبوب به من بىعنايت باشد و به خود راهم ندهد، دل از مهر و محبّتش بر نخواهم داشت، اگرچه بميرم و استخوانم پوسيده گردد. در جايى.
[١] - حديد: ٣.
[٢] - حديد: ٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٩، ص ٣٤٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٦، ص ٤٠٥.