جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٦ - غزل ٣٥٣ نيست كس را ز كمند سر زلف تو خلاص
محبوبا! غم عشقت كيميايى است كه به هركس عنايت نمايى، بدن عنصريش را از ظلمت عالم طبيعت خارج خواهى نمود و به عالمِ «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[١]: (در جايگاهى صدق و حقيقت، نزد پادشاه مقتدر.- نيز: «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»[٢]: (نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.- همچنين:
٢٥٥٦
«إنّى أبيتُ عِنْدَ رَبّى، يُطْعِمُنى وَيَسْقينى.»
[٣]: (بدرستى كه من نزد پروردگارم فرود مى آيم [و شب را به سر مى برم] و او مرا طعام عنايت فرموده و سيرابم مى نمايد.) متوجّه خواهى ساخت. به گفته خواجه در جايى:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او سودا گرفته است |
|
|
هماىِ همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق، به بالاى بلندش |
كه كارِ عاشقان، بالا گرفته است[٤] |
|
|
به هوادارىِ آن شمعِ چو پروانه، وجود |
تا نسوزى، نشوى از خطر عشق خلاص |
|
اى خواجه! و يااى سالك! از خطرات و مشكلات عالم عشق، وقتى خلاصى پيدا خواهى نمود، كه پروانه وار در هواى دوست وجود خود را به آتش عشق او بسوزانى و به فناى خويش راه يابى؛ كه: «وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها، وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ، لَهُمُ الْبُشْرى، فَبَشِّرْ عِبادِ ...»[٥]: (بشارت و مژده آنان راست كه از پرستش طاغوت و غير خدا دورى جسته و با تمام وجود به سوى خدا بازگشت نمودند. بنابراين، آن بندگانم را ... بشارت دِه.- نيز: «اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ، وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ.
[١] - قمر: ٥٥.
[٢] - آل عمران: ١٦٩.
[٣] - بحار الانوار، ج ١٦، ص ٤٠٢- ٤٠٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.
[٥] - زمر: ١٧.