جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٩ - غزل ٣٥٩ به فر دولت گيتى فروز شاه شجاع
|
من ز مسجد به خرابات، نه خود افتادم |
اينم از روزِ ازل، حاصلِ فرجام افتاد[١] |
|
|
بس است وِرْدِ شبانه، مِىِ مُغانه بيار |
حريف باده رسيد، اى رفيقِ توبه! وداع |
|
تا به حال كه شاه شجاع مالك ملك ظاهر و باطن نگشته بود، صورتاً تظاهر به ورد شبانه و كارهاى قشرى و توبه از مى نوشيدن داشتم. پس از اين، بايدم به ذكر و مراقبه و اخلاص و عباداتى كه مرا از تعلّق به اين عالم جدا نمايد، و به عالم قدس توجّه دهد مشغول شد؛ زيرا حريف باده كه او خود باده مى پيمايد، يعنى شاه شجاع، رسيد. در جايى مى گويد:
|
ز باده خوردنِ پنهان، ملول شد حافظ |
به بانگ بربط ونى، رازش آشكاره كنم[٢] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
ز زُهِد خشك ملولم، بيار باده ناب |
كه بوى باده دماغم، مدام تَرْ دارد[٣] |
|
|
هنر نمى خرد ايّام و غير از اينم نيست |
كجا روم به تجارت، بدين كساد متاع |
|
روزگارى شده كه كسى خريدار هنر من، كه سخن گفتن از عشق و معارف به صورت غزليّات است، نمىباشد، و مرا هم جز اين متاع نيست. براى چه در فكر آن باشم كه متاع ديگرى را فراهم سازم و به آنان عرضه نمايم؟! به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٨، ص ٢٩٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.