جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٢ - غزل ٣١٠ منم غريب ديار و تويى غريب نواز
مىبرد؛ كه:
٢٢٧٠
«فَارْحَمْ فى هذِهِ الدُّنْيا غُرْبَتى.»
[١]: (پس در اين دنيا بر غربتم رحم آر.).
خواجه هم مى گويد: «محبوبا! تنها اين منم كه در ديار عالم طبيعت تو را مىجويم و توجّه از هر چيز جز ديدارت برداشتهام؛ و اين تويى كه در غريب نوازى، يكتايى. نظرى به اين غريب ديار ازلى خويش بنما و از چنگ هجرانش خلاصى بخش. و به هر طريقى كه خاطر تو بر آن قرار گرفته مرا به كمند و دام خود قرار ده و به وصال و بندگىات بپذير. در جايى در مقام تقاضاى اين امر مى فرمايد:
|
عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت |
خود نپرسى تو كه آن عاشق غمخواركجاست؟ |
|
|
باده و مطرب و گُل، جمله مهيّاست ولى |
عيشِ بىيار، مهنّا نبود، يار كجاست؟[٢] |
|
به شرط آنكه چون به دامم افكندى و وصالم عطا كردى، دگر بارهام رها نسازى و به هجرم مبتلا ننمايى؛ كه:
٢٢٧١
«إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟! وَضَميرٌ انْعَقَدَ عَلى مَوَدَّتِكَ، كَيْفَ تُحْرِقُهُ بِحَرارَةِ نيرانِكَ [نارِكَ]؟!»
[٣]: (بار الها! نَفْسى را كه با توحيدت گرامىاش داشتى چگونه با پستى هجرانت خوار مى سازى؟! و دلى را كه بر عشق و محبّت تو دل بسته چگونه به حرارت آتش جهنمت مى سوزانى؟!)
|
بر آستانِ خيال تو مى دهم بوسه |
بر آستينِ وصالت چو نيست دستِ نياز |
|
اى دوست! چون توام به وصالت راه ندهى و نيازمند كويت را نپذيرى، عاشقت چاره اى ندارد جز اينكه دل به خيال تو خوش كرده و با عبادات و توجّهات ظاهرى، بوسه بر آستان تو زند و تو را بخواند تا به وصالت راه يابد. در جايى در مقام تقاضاى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.