جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٦ - غزل ٣٢٠ اى صباگر بگذرى بر ساحل رود ارس
كس بر هوا و هوس خود چيره شود، سر افراز مى گردد.- يا:
٢٣٢٤
«مَنْ أحَبَّ نَيْلَ الدَّرَجاتِ العُلى، فَلْيَغْلِبِ الهَوى.»
[١]: (هركس دوستدار نيل به درجات بلند باشد، بايد بر هوا و هوسش غالب شود.)
|
نامِ حافظگر برآيد بر زبان كِلْكِ دوست |
از جناب حضرت شاهم بس است اين مُلْتَمَس |
|
گويا مى خواهد بگويد: اگر دوست مرا از بندگان و عشّاق و محبّين خود بشمار آرد، مرا همين بس است. بخواهد بگويد:
٢٦٥٣
«أسْأَلُكَ أنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ، وَها! أنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[٢]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضا و خشنودىات نايل سازى، و نعمتهايى را كه به من منّت نهادى، پاينده دارى، هان! من اكنون به درگاه كَرَمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى الطافت درآمده، و به رشته محكم تو چنگ زده، و به دستگيره استوار و مطمئنّت در آويختهام.- در جايى مى گويد:
|
كِلْكِ مِشكين تو، روزى كه زما ياد كند |
ببرد اجرِ دو صد بنده، كه آزاد كند |
|
|
قاصد حضرت سَلمى، كه سلامت بادا! |
چه شودگر به سلامى، دلِ ما شاد كند؟ |
|
|
يا رب! اندر دل آن، خسروِ شيرين انداز |
كه به رحمت، گذرى بر سر فرهاد كند[٣] |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الهوى، ص ٤٢٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٩، ص ١٨٩.