جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٤ - غزل ٣٢٠ اى صباگر بگذرى بر ساحل رود ارس
وافر به ديدار تو دارد، مورد عنايت خود قرار دهى، از وابستگيهاى عالم طبيعت و خيالى خويش، بلكه از هستىاش، به پيش چشم جذّاب و جمال دل آرايت خواهد گذشت. در جايى مى گويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هر دو عالَم را به دشمن دِهْ، كه ما را دوست بس |
|
|
غافل است آن كو، به شمشير از تو مى پيچد عنان |
قند را لذّت مگر، نيكو نمى داند مگس؟ |
|
|
خاطرم، وقتى هوس كردى، كه بينم چيزها |
تا تو را ديدم، نكردم جز به ديدارت هوس[١] |
|
|
من كه قول ناصحان را، خواندمى بانگ رُباب |
گوشمالى خوردم از هجران، كه اينم پند بس |
|
انبيا و اوليا :، و يا اهل دل و مرشدهاى طريق، مرا گفتند: عمر خود به غفلت بسر مبر، و به اين و آن و لهو و لعبِ دنيا مشغول مباش، و سرمايه زندگى خويش را در راه آن كسى بكار بند كه همه چيزت به او و از اوست؛ كه:
٢٣١٩
«وَيْحَ ابْنِ آدَمَ ما أغْفَلَهُ! وَعَنْ رُشْدِهِ ما أذْهَلَهُ!»
[٢]: (واى بر فرزند آدم! كه چقدر غافل و رشد خود را فراموشكار است!- نيز:
٢٣٢٠
«لا عَمَلَ لِغافِلٍ.»
[٣]: (عملى براى شخص غافل نيست.)؛ ولى من گفتار ايشان را چون آهنگى نوازنده (كه زود از خاطر مى رود) گمان كردم و بخاطر سرپيچى از پند و راهنمائى آنان به هجران مبتلا گشتم. اين ابتلاء پندى است مرا كه ديگر از فرمان بندگان الهى و راهنماييهايشان سرپيچى نكنم، تا مبتلا نگردم حال نتيجه قول.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الغفلة، ص ٢٩٦.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الغفلة، ص ٢٩٦.