جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٢ - غزل ٣٢٠ اى صباگر بگذرى بر ساحل رود ارس
|
ور باورت نمى شوداز بنده اين حديث |
از گفته «كمال» دليلى بياورم: |
|
|
«گر بركَنَم دل از تو و بردارم از تو مهر |
آن مهر، بركه افكنم؟ آن دل كجابَرَم؟»[١] |
|
كمال خجندى كه وقتى در سفر حج به تبريز مى رسد، آب و هواى آن خطّه به نظرش خوش مى آيد و در مراجعت از حجّ در آنجا اقامت مى گزيند و «كوه وَلِيّان» را محلّ نزول و اقامتگاه و مدفن خود قرار مى دهد.
خلاصه آنكه: مرحوم خواجه در حيات خود هر جا اهل كمالى مى يافته با او رابطه برقرار مى كرده. از آن جمله اين چند بيت است كه مى گويد:
اى پيام رسانى كه از من به استاد و راهنمايم خبر مى برى، چون به سرزمين وى در ساحل رود ارَس رسيدى، از خاك آن وادى بوسه بردار، و با بوسيدن، نَفَس خود مُشكين و معطّر بنما. در آنجا نزول قافله ها و بانگ ساربانهايى را خواهى شنيد كه مىگويند. «بار گشاييد كه به منزلگاه راهنماى خود رسيديد.». و صداى زنگ قافلهها در گوشَت طنين خواهد انداخت، و مى بينى كه سالكين از هر سو، براى پا بوسى يار من طىِّ طريق كردهاند. در اين هنگام سلام مرا به وى برسان و جايگاه جانان مرا ببوس و سپس به وى بگو: «كز فراقت سوختم اى مهربان! فرياد رس.».
|
عشرت شبگير كن، مِىْ نوش، كاندر راهِ عشق |
شبروان را آشناييهاست با ميرِ عَسَس |
|
گويا از اينجا بيان خواجه عوض شده و به خويش، و يا سالكين توصيه مراقبه و ذكر و انس با دوست را در شبانگاهان مى نمايد و مى گويد، در راه عشقِ او، هركس به هر كجا در كمالات نفسانى رسيده، از توجّهات و عنايات شب محبوب بوده. و انبياء و اولياء : كه رهبران و محافظين بشر از مهالك اين جهان و آن جهاناند، در شب با پروردگار عالميان انسها و مشاهدات داشتهاند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، قصيده دوّم، ص ٢٥.