جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦١ - غزل ٣٢٠ اى صباگر بگذرى بر ساحل رود ارس
|
اى صبا! گر بگذرى بر ساحلِ رودِ ارَس |
بوسه زن، بر خاك آن وادىّ ومُشكين كن نَفَس |
|
|
منزل سلمى، كه بادش هر دم از ما صد سلام |
پر صداىِ ساربان بينىّ و آهنگِ جَرَس |
|
|
محملِ جانان ببوس آنگه به زارى عرضهدار: |
كز فراقت سوختم، اى مهربان! فرياد رس |
|
ظاهراً خواجه اين سه بيت را در اظهار اشتياق به استادى، كه در تبريز (بيست فرسخى ساحل رودِ ارَس) اقامت داشته گفته؛ امّا اينكه وى چه كسى بوده؟ معلوم نيست؛ چون بسيارى از اهلِ كمال و معرفت از سابق الايّام تبريز را جايگاه و منزل خود قرار مى داده اندو اين شهر تا امروز از اهل دل خالى نبوده است. و خواجه هم در زمان خود با عدّه اى از اين برجستگان رابطه معنوى داشته: چنانكه در غزلى نام «فخر الدّين عبد الصّمد» را كه در تبريز مى زيسته مى برد و مى گويد:
|
شد لشگر غم بىعدد، از بخت مى خواهم مَدَد |
تا فخر دين عبد الصّمد، باشد كه غمخوارى كند[١] |
|
و در غزلى ديگر از «كمال خُجَندى مسعود» نام مى برد و مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٨، ص ١٢١.