جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٥ - غزل ٣٥٦ گرد عذار يار من، تا بنوشت حسن خط
|
حافظ نه غلامى است، كه از خواجه گريزد |
لطفى كن و باز آ، كه خرابم ز عتابت[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گداى كوى تو، از هشت خُلْد مستغنى است |
اسير بند تو، از هر دو عالم آزاد است[٢] |
|
و همچنين در جايى مى گويد:
|
گدايى دَرِ ميخانه، طُرْفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك، زَرْ توانى كرد[٣] |
|
ممكن است منظور خواجه از اين غزل، رسول اللَّه ٦، و يا يكى از اوصيائش : باشند و يا مراد، اميرالمؤمنين ٧ باشد، به قرينه لفظ «شاه» كه در بيت اخير به كار برده؛ زيرا وى غالباً در ابياتش تعبير «شاه» را در باره اميرالمؤمنين ٧ استعمال نموده است.
|
آبِ حيات حافظا! گشته خجل ز نظم تو |
كس به هواى دلبران، شعر نگفته زين نمط |
|
چرا نظمت چنين نباشد؛ زيرا آب حياتى كه گفتهاند، حيات طبيعى مى بخشد، و ابيات تو، حيات معنوى. به گفته خواجه در جايى:
|
شفا، ز گفته شكَّرْ فشانِ حافظ جوى |
كه حاجتت، به علاجِ گلاب و قند مباد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣، ص ٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤، ص ٥٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٠، ص ١٣٥.