جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٥ - غزل ٣٥٨ قسم به حشمت جاه و جلال شاه شجاع
|
برو اديب و نصيحت مگو، كه ديگر تو |
نبينىام پس از اين، هيچگه به كنج بقاع |
|
اى اديبى كه مشتى الفاظ و اصطلاحات را آموختهاى! من تا وقتى به گفتار تو در كنج بقعه ها به كار خود مشغول، و به زهد تظاهر مى نمودم، و نصيحت تو را فرمان مىبردم، كه شاه شجاع فرمانرواى اين ملك نبود. حال كه وى فرمانفرماى ملك شيراز شده، ديگر به موعظه و گفتار هيچ كس گوش نداده، و آشكارا طريقه فطرى و عاشقى را اختيار خواهم نمود؛ لذا مى گويد:
|
ز زُهدِ حافظ و طامات او ملول شدم |
بِسازْ رُود و غزل گوى، با سرودِ و سماع |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! بس است تظاهر به زهد خشك و بيهوده گويى براى حفظ سرّ خويش، وقت آن است كه غزليّات عاشقانه بسرايى و بخوانى، يا برايت بخوانند و گوش فردا دهى. در جايى مى گويد:
|
كيست حافظ؟ تا ننوشد باده بىآواز چنگ |
عاشق مسكين، چرا چندين تجمّل بايدش[١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم |
با ما، به جام باده صافى خطاب كن |
|
|
كار صواب، باده پرستى است حافظا! |
برخيز و روىِ عزم به كار صواب كن[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٠، ص ٢٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٧، ص ٣٤٧.