جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٣ - غزل ٣٥٨ قسم به حشمت جاه و جلال شاه شجاع
|
قسم به حشمتِ جاه و جلالِ شاه شجاع |
كه نيست، با كسم از بَهْرِ مال و جاه، نزاع |
|
اى شاه شجاع! قسم به جاه و جلالت، كه مرا با كسى براى مال و جاه نزاع نبوده و نمىباشد؛ كه:
٢٥٧٧
«ألْمِرآءُ بَذْرُ الشَّرِّ.»
[١]: (جدال و ستيزيدن، تخم شرّ مى باشد.- نيز:
٢٥٧٨
«مَنْ صَحَّ يَقينُهُ، زَهِدَ فِى المِرآءِ.»
[٢]: (هركس يقينش درست باشد، به جدال و ستيزه نمودن بى ميل مى شود.- همچنين:
٢٥٧٩
«مَنْ كَثُرَ مِرآئُهُ بِالْباطِلِ، دامَ عَمآئُهُ عَنِ الحَقِّ.»
[٣]: (هركس زياد به باطل بستيزد، كور باطنىاش مدام مى گردد.) اگرم نزاع است، با آنان مى باشد كه با انديشه و عقيده من و اهل كمال در ستيزند و جهت آن اين است كه ما طريقه عشق و محبّت دوست را اختيار نموده ايم پس از اين:
|
به فيض جرعه جام تو تشنهايم، ولى |
نمىكنيم دليرى، نمىدهيم صداع |
|
اى شاه شجاع! حال كه تو حكمفرماى ظاهر و باطن مى باشى و بر سر كار حكومت مستقر گشتهاى، و از دست تو مى توان جام معنويّات و كمالات را هم نوشيد؛ سزاوار است كه ما را از جام كمالات خود بهرهمند سازى. با اين همه، ما جرأت و دليرى دردسر دادن براى رفع تشنگى خود نداريم.
چون از سرزنش زاهد و واعظ و شيخ و غيره، با آمدن شاه شجاع، آسوده گشتم:
|
خداى را، به مىام شستشوىِ خرقه كنيد |
كه من نمى شنوم، بوى خير از اين اوضاع |
|
اى اساتيد اهل طريق! تا فرصت باقى است براى خدا مرا با مىِ مراقبه و ذكر و توجّه به دوست چاره ساز شويد؛ زيرا معلوم نيست، فردا حكمران اين ديار چه كس.
[١] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب المراء، ص ٣٦٤.
[٢] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب المراء، ص ٣٦٤.
[٣] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب المراء، ص ٣٦٤.