جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٨ - غزل ٣٤٦ مجمع خوبى ولطف است عذار چو مهش
از ابيات اين غزل به خوبى ظاهر مى شود، كه خواجه را مشاهده اى بوده، و سپس محروم گشته، و باز بدان دست يافته كه مى گويد:
|
مَجْمَع خوبى و لطف است، عذارِ چو مَهَش |
ليكنش مهر و وفا نيست، خدايا! بدهش |
|
مرا با دوست مجمع انسى حاصل شده و جمال دلآرايش به خود جذب نموده.
افسوس! كه به دوام اين انس و ديدار نمى توان دل بست. خديا! وفادارىاش بده، تا همواره به الطاف و عناياتش بهره مندم سازد. به گفته خواجه در جايى:
|
هزار شكر! كه ديدم به كام خويشت باز |
تو را به كام خود و، با تو خويش را دمساز |
|
|
چه فتنه است، كه مَشّاطه قضا انگيخت؟ |
كه كرد نرگسِ مستش، سيه به سرمه ناز[١] |
|
اين گفتار سخنى است عاشقانه، به شيوه عشّاق ظاهرى، در نتيجه مى خواهد بگويد: وفادارى و دوام ديدار دوست، در نديدن خود حاصل مى شود، و وفادارى او، در بىوفايى است. در جايى مى گويد:
|
طريقِ كامْ جُستن چيست؟ تركِ كام خود گفتن |
كلاه سرورى اين است، گر اين تَرْك بردوزى[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٢، ص ٢٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.