جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٥ - غزل ٣٤٧ مرا كارى است مشكل با دل خويش
گويا خواجه پس از اوّلين مشاهده دوست، به فراق مبتلا گشته، اين غزل را در راستاى اين امر، و تقاضاى ديدار دوباره سروده. مىگويد:
|
مرا كارى است مشكل با دل خويش |
كه گفتن مى نيارم، مشكلِ خويش |
|
|
خيالت داند و جانِ من از غم |
كه هر شب، در چه كارم با دل خويش |
|
آرى، تعلّقات و آمال و آرزوها و انديشههاى مختلف و پراكنده، عاشق را از ديدار معشوق حقيقى محروم مى سازد. تا گرفتار اين مصيبات است، قدم از قدم بر نخواهد داشت، و حاصلى از عمر خويش نمى تواند بگيرد؛ و چون از عالم طبع بكلّى انقطاع و تجافى حاصل نمود، اينجاست كه خود را در دامن پر لطف حضرت محبوب خواهد ديد؛ كه:
٣٥٠١
«وأنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَأنَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأنْ [وَلكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأعْمالُ السَّيِّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[١]: (و [مىدانم] مسافت آن كه به سوى تو كوچ كند كوتاه است، و تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [يا: ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهاى] شان حجاب آنها شود.).
خلاصه دو بيت آنكه: محبوبا! ميان من و دل و عالم خيال و طبيعتم مشكلى رخ داده كه در بيان نمى گنجد، و با هر كسى آن را نمى توانم در ميان گذارم، تنها دل و.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.