جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٧ - غزل ٣٠٩ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
مىگردد؛ كه:
٢٢٦٦
«قَريبٌ مِنَ الأشْيآءِ غَيْرُ مُلابِسٍ، بَعيدٌ مِنْها غَيْرُ مُباينٍ.»
[١]: (خداوند، به اشياء نزديك است، بدون اينكه با آنها آميخته شود، از آنها دور است، بى آنكه از آنها جدا شود.)؛ با اين همه، من تو را با آنان در گذشته [به سبب حجابى كه ميان من و تو واقع شده بود] نمىيافتم. و به ديدنشان پريشانى برايم حاصل مى شد. اما از تو و عطر مشك جمالت اين كار دور نيست كه با مخفى داشتن خود در مظاهرت مرا در پيچ و خم عالم طبيعت قرار داده و به فقر ذاتيم توجّه دهى، آنگاه بىپرده سرّ مظاهرت را با ظهور دادن عطر جمالت برايم آشكار سازى.
و يا مى خواهد بگويد: محبوبا! در گذشته، كثرات با عطرى كه از تو دربر داشتند و آن را استشمام نمى كردم، به پريشانى مبتلايم نمودند. و چون پرده از رخسار كثرات بركنار نمودى و تو را با آنها و محيط به ايشان ديدم، آنان كه خبر از پريشانىام نداشتند، بر اين سرّم آگاه گرديدند و دانستند در واقع اين تو بودى كه پرده از كار من برداشتى، «ز مشك نيست غريب، آرى ار بود غمّاز».
|
هزار ديده به روى تو ناظرند و تو خود |
نظر به روى كسى بر نمى كنى از ناز |
|
كنايه از اينكه: ما همه دانسته و ندانسته عاشق ديدار توايم، و يا به تو مى نگريم، كه:
٢٢٦٧
«أنْتَ الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ.»
[٢]: (تويى كه معبودى جز تو نيست و خود را به هر چيز شناساندى، لذا هيچ چيزى به تو جاهل نگرديد.- به گفته خواجه در جايى:
|
كس نيست كه افتاده آن زلفِ دوتا نيست |
در رهگذرى نيست كه دامى ز بلا نيست |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.