جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٤ - غزل ٣٢٧ اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش
خاطرم را پريشان سازند. به گفته خواجه در جايى:
|
بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
آنكه فكرش، گره از كار جهان بگشايد |
گو: در اين نكته بفرما، نظرى بهتر از اين[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
گرت هواست، كه با خضر همنشين باشى |
نهانْ ز چشم سكندر، چو آب حيوان باش |
|
اى دوست! اگر بناى تو بر مخفى بودن خويش و نشان ندادن جمالت مى باشد، يك سره خود را از نظرم غايب ساز و اين گونه با من رفتار مكن: كه گاهم به خويش راه دهى، و گاه محروم از ديدارت سازى. به گفته خواجه در جايى:
|
اى آفتابِ خوبان! مىسوزد اندورنم |
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت |
|
|
دراين شب سياهم، گُم گشت راه مقصود |
از گوشه اى برون آى، اى كوكب هدايت! |
|
|
از هر طرف كه رفتم، جز وحشتم نيفزود |
زنهار از اين بيابان، وين راه بىنهايت![٢] |
|
|
رُموز عشق نوازى، نه كار هر مرغى است |
بيا و نوگلِ اين بلبلِ غزلخوان باش |
|
اى دوست! اين: «منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن ...»[٣]، هركس را سزاوار آن نيست كه به جمال تو عشق ورزد. «بيا و نو گل اين بلبلِ غزلخوان باش» و همواره مرا از جمالت بهرهمند ساز، و نگذار اين گونه پامال بىعنايتيهايت گردم. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٧، ص ٩٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.